بچه که بودیم، تغریبا هشت نه سالگی فصل بهار و تابستان میرفتیم با محمد رضا و جواد توی انبار و سوله هایی که برای برداشت پسته استفاده میشدند و نردبان بلندی میگذاشتیم که تا زیر شیروانی میرسید و بعد از توی سوراخ های دیوارها و زیر پشم شیشه های سقف، گنجشک ها و جوجه گنجشک ها رو میگرفتیم بعضی هاشون هنوز پر در نیاورده بودند، من هیچ وقت سرشون رو نمیکندم، چندشم میشد، دلم براشون میسوخت، بعد اونها رو می شستیم و توی یه تابه بزرگ سرخشون میکردیم و میخوردیم ....
گوشهایش درد میگیرد
وقتی
نه در آن همه همهمه
نه در این همه سکوت
تورا نمیشنود
برچسب:
نویسنده: ساحل توکلی